تبليغاتX

< تقدیم به چشمای نازت

اشك تنها موجودي است كه چون از چشم مي افتد عزيز ميشود

 

 

 تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

خدایا نامه ام رو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره
خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش
نزدیکترین کسم اونه
خیلی دوسش دارم  
راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منم اون
خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه هق هقش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات لعنت به این دست
سرد سرنوشت که همیشه برام بد نوشت

 


+ نوشته شده در  Wed 23 Jan 2008ساعت 5:7 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر 

با سلام خدمت  دوستان گلم
اره من برگشتم و دوباره می خوام بروز بشم
وای به جون خودم کلی دلم  واستون تنگیده بود  به همون
خاطر یـک ویدیو موزیک "کردی "  توپ از علیشان  به همراه رقص "کردی" ابراهیم تاتلیسس تقدیم به  شما
گلها
 
 
 
 
 
 
دلم را سپردم به بنگاه دنيا / و هی آگهی دادم اينجا و آنجا / و هر روز / برای دلم مشتری آمد و رفت / و هی اين و آن / سرسری آمد ورفت / ولی هيچ کس واقعا / اتاق دلم را تماشا نکرد / دلم قفل بود / کسی قفل قلب مرا وا نکرد / يکی گفت: / چرا اين اتاق / پر از دود و آه است / يکی گفت: / چه ديوارهايش سياه است! /  يکی گفت: / چرا نور اينجا کم است / و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش / فقط از غم و غصه و ماتم است! / و رفتند و بعدش / دلم ماند بی مشتری / و من تازه آن وقت گفتم: / .....تو قلب مرا می خری؟ / و فردای آن روز / او آمد و توی قلبم نشست / و در را به روی همه / پشت خود بست / و من روی آن در نوشتم: / ببخشيد، ديگر / برای شما جا نداريم / از اين پس به جز او / کسی را نداريم
 
 
 
 
 
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکت رو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودن رو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم 
+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 5:18 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

 
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهرورزیدن چه حاصل از وفاکردن
مرالایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
 
 
 
من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن  آری همون دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.
 به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم

 

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت
زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست
بشکند دست قضا که پر پروازمو بست

اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم

پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست 
 

 
+ نوشته شده در  Wed 24 Oct 2007ساعت 11:44 AM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

 

بخدا التماس کرد ,
بخدا التماس کردم تا چرغ روزگار
 را بر وفق مراد تو بچرخاند, تا الاهیه عشق
 از حمایت ما روی بر نگرداند من زمین و آسمان و دریا و
 ستارگان را به حرمت شکوه عشق تو تقدیس میکنم
 آری به حرمت شکوه عشق تو تقدیس میکنم

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه


دیگه دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره از بچگی  عشق رو واسم  اینجوری معنی کردن :
عشق لالایی بارون تو شباست /
 نم نم بارون پشت شیشه هاست /
 لحظه ی شبنم و برگ گل یاس /
 لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه /

یعنی همه دارو ندار  من بسته به تو  سکوتم: صدای تو / هوایم :حر نفسات/ دلتنگیم:برای تو/ تنهایم به یاد تو /زندگیم فدای تو پس   شیزینی لبخندت , زیبای نگاهت , گرمای دستات , لحظه های ابری بودن دل قشنگت ....
فقط برای من  و تنها بامن نه درد و دلات مال دوستان .خندهات مال رهگذران. نگاهت مال بیگانگان عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... پس تا اطلاع ثانوی عشقمو زندونی میکنم پشت هزارتا پنجره نگاهمو پس میگیرم جمله دوستت دارم رو کنج دلم  دار میزنم

زندگی 3 تا پیچ داره: تولد, عشق, مرگ, تو پیچ دوم منتظرتم که تا پیچ سوم باهات بیام

پس سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن!!

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

                                                        MyHotComments.com : 8,000 Graphics and Pics

امشب شب آخره که مزاحمت شدم......خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم......بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترین.......نذار بمونه زیر پا.قلبم و بردار از زمین.....دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود......غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود

+ نوشته شده در  Fri 12 Oct 2007ساعت 1:21 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

با سلام  و درود بی پایان خدمت شما  دوستای گلم  بعد یک غیبت صغری دوباره بد سیگنال پیدا  شود  راستش دیگه  قصد نداشتم آپ کنم اما به خاطره یک نفر که یک جورای بدجوری خاطرشو میخوام امدم و آپ کردم  از تمام دوستانی که آمدن و با حضورشون منو از دست فراموشی نجات دادن نهایت تشکر رو دارم راستش تو این زمونه هیچکسی از دل دیگری خبر نداره با اینکه همون توی یک درد مشترکیم دیگه  سرتونو به درد نیارم بریم واسه آپ امروز که دلم  واقعا ابری ابری

ای "یار "كاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا میچیدی .

دلواپس ترین دلواپسی دنیا دلواپس چشمانت کاشکی . . .
در بیکران کرانه های رویایی این غروب دل سرخ کمی هوای دلت به رنگ آبی بی کران کرانه های دلم بود کاشکی در بینهایت باورهایم تو بودی و رویای ماندنت تا امروز این چنین مرا به دست این زمونه نمی سپردی  توی باغ آرزوهای تازه شکفته من باز طوفان جدایی وزید باز دونه دونه غنچه های امیدم پر پر شدن  باز چشمه محبت  را خشکاندی و گلهای زندگیم را توی حسرت چشمه محبت پرپر کردی  باز شودم  اسیر شب های بی کسی باز همه درهارو  به رویم  بستی و درد رو همدم و غم را هم آغوشم کردی, همه امیدهای زندگیم را سنگسار کردی و منو هم آغوش غم کردی  نابود بشی ای زمونه که امروزو منو به دست فراموشی سپردی و  تمام شادیهای منو بردی انداختی توی درد و حسرت ای زمونه یادته آن شب كه گفتي: باورم كن با تو مي مانم دلواپسيهاي من از صبح فردا بود
آن شب كه گفتي: با تو هستم تا كه دنيا هست باورم نكردم گر چه اين جمله  زيبا بود

 

شب غم انگیزیست 
 
شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود
گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد
مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند
قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم
پس ای خدا
ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی
تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که
روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد
 
 

روزگاری آرزو می کردم خدا کسی را در راهم قرار دهد که عاشقم شود او آمد. اما با عشق یکطرفه ویکنواختش خسته ام کرد.
آرزو کردم خدا کسی را در راهم قرار دهد که عاشقش باشم واو هم عاشقم شود.او در مسیرم قرار گرفت. هر دو عاشق هم و مهربان باهم. اما من یادم رفت دعا کنم خدا ما را به هم برساند وبه این ترتیب ما از هم جدا شدیم.چون او متعلق به من نبود.
حالا می خواهم دعا کنم کسی را در مسیرم قرار دهد که دوستش داشته باشم واو هم مرا دوست بدارد اما حتما به هم برسیم... منتظرم.!؟
Love Is ...Love Is ...
 MyHotComments.com : 8,000 Graphics and Pics
+ نوشته شده در  Thu 4 Oct 2007ساعت 12:57 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

نخستین نگاهی که مارو به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما رو به به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی                      پر از نور بودم
همه شوق بودی               همه شور شودم
خوشا لحظه های که دزدانه از هم نگاهی ربودیم کتیبه عشق را ساختیم 
چه خوش لحظه های که هم و می خواستیم    را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنها سرگشته بودیم
رها و آزاد در گذرگاه هستی             به سوی هم از دورها پرگشودیم         
چه خوش لحظه های که هم را شنیدیم  چه خوش لحظه های که از لبخند هم جون گرفتیم
چه خوش لحظه های که در پرده عشق      چو یک نغمه  شاد با هم شکفتیم   
چه شبها . چه شبها که همراه حافظ          در آن کهکشانهای  رنگین
در آن بی کران های سر شار همراه با عشق و وفا و صداقت و مهربانی
ز بسیار شوق و شادی نهفتیم
تو با آن صفای خدای     تو با آن دل سر شار از روشنای  از این خاک دور بودی
من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرار رفته تا  عالم بی خیال
چه مغرور  بودم             چه مغرور  بودم
من و تو چه  دنیای پهناوری آفریدیم  من وتو به سوی افق های ناشناخته پر گشودیم
من و تو ندانسته دانستیم      رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شادو خوش و گرم و عاشقانه      که گفتی به سر منزل آزروها رسیدیم
دریغا و دریغا که ندانستیم دستی در این آسمانها چه ها که بر  لوح پیشانی ما نوشته اشت
 
دریغا
در آن قصه ها  غزلها نخوندیم                 که آب و آتش در آن همسرشتن  

فریب و افسون جهان   تو کور بودی ای دوست   و منم کر بودم ای دوست
از آن روزها آه عمر گذشته است
من و تو دگر گونه گشتیم  دنیا دگر گونه گشته است
در این روزگاران بی روشنایی  در این تیر شبهای غمگین 
که دیگر ندانی کجایم و ندانم کجای
چه با یاد آن روزها می نشینیم     چو باد تو رو پیش رو می نشانم
 
دل جاودانم و عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم
اشکی به همراه این بیت ها می بارانم 
 
 
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت ای کاش
 
نامه ای برای تو
 
نیمه شب است ....
خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.
عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم
میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.
میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.
اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.
احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.
آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..
گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.
.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!
در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :
به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
        " تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       
           عشق من
 MyHotComments.com : 8,000 Graphics and Pics
+ نوشته شده در  Thu 20 Sep 2007ساعت 6:40 AM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

 اول  از  همه  یک  سلام  و خسته  نباشید و یک ماچ آبدار خدمت  همه  دوستای گلم  راستش  من  این  پست  رو  توی  بیمارستان  آپ کردم  آخه  یک ۷ تا ۸  روزی  که بیمارستانم

کامپیوترم  رو  آوردم  بیمارستان  با این که  ممنوع  بود  اما  خوب ما اینم دیگهنگران  نباشین من

توپ توپم  اگه  باور ندارین بیاین منو شوت کنین

پیشاپش ماه  مبارک رمضان  هم  مبارک

و آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم
 
                 وبه جای نوشتن تنها یک کلمه   گوشه ی دفتر خاطراتت                       
 
                                                          شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!
 
                  تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
 
                                          حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم
 
                                 
                                                       بگذار  فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم
 
                                                                                                   
                                                                                                              دوستت دارم.
 

 

من هيچ نمی خواهم...

تنها صدايت را می خواهم تا موسيقی سکوت لحظه هايم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد
وجودت را می خواهم تا گرمای قنديل آغوشم باشد
خيالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد
دستها يت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهايم باشد
و تنها خنده هايت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد
آری تنها تو را می خواهم....
 
Love (www.3jokes.com)
 
ميدوزم
شادي را به غم
زياد را به كم
درخت را به ريشه
گاهي را به هميشه
ستاره را به آسمان
زمين را به كهكشان
كهنه را به نو
و
.
.
.
خودم را به تو...
+ نوشته شده در  Tue 11 Sep 2007ساعت 1:40 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

زندگی
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت   حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی
 
جدایی سخت است نه به سختی تنهایی
 
گل مهربونم ، تو این چند روز فهمیدم نه تنها خیلی واسم عزیزی، بلکه هیچی نمیتونه تو رو از خاطره من ببره…..هیچ چیز.
تو این چند روز تو خلوتام فهمیدم خیلی چیزا رو یاد گرفتم….. این که اگه آدم تونست قلبشو پاک کنه و سیقل بده عاشق میشه اون وقت این عاشقی دیگه خیلی واسش قشنگ میشه ….خیلی… این عالم خیلی پاکه و هیچی نمیتونه خدشه دارش کنه….هیچی. تو این عالم دیگه دوری و نزدیکی به عشقت فرقی نداره تو همه جوره باهاش خوشی… براش نگران میشی همش به یادشی و حتی به یادش اشک میریزی …. اشک… آره تو این عالم اشک ریختن خیلی قشنگه…خیلی...تو این عالم هر چیزی تورو به یاده عشقت میندازه …نمیدونم بعد از این حرفام تو چه فکری میکنی اینارو بیشتر واسه دله خودم گفتم…همیشه شنیده بودم عشق خودخواهی میاره ولی تو این عالم اثری از خود خواهی ندیدم…اصلا… مهربونم تو خود معنای بخششی راستش شودی  تنها  بهانه زندگیم
   
 
 
امشب ديگر برای تو می نويسم....
آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ..کلامم تلخ است ، روزگار
و قلمم تلخ تر . هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين شيرين
شد.اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل
درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم...

 
اینروزا  احساس می کنم که دیگه درد نبودنت رو نمیشه تحمل کرد. حتی اگه بخوام هم دیگه نمی تونم . نه نمی تونم .. آخ خدا ، خیلی بی اون تنهام ..خیلی.... 
تک فرشتهً وجودم،اگر چه از تو دورم  ،اما ریسمان محبت تو را به من وصل کرده است. پادشاه سرزمین تنهاییم، تک نوازندهً  غربت دوربه اندازهً تمام وسعت  تنهاییم<دوستت دارم>> به اندازهً همهً  آن روزهایی که حسرت نبودنت دیوانه ام کرده بود  
<< دوستت دارم >> کاشکی دوست داشتن نشان دادنی بود تا به تو نشان می دادم که چقدر << دوستت دارم>>
نمیدانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده، سراپای وجودم آب گردیده
نمی دانم تو میدانی ز هجرت دیدگانم پر ز خون گشته، درون بسترم همچو شمع می سوزم، برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم . نمی دانم تو می دانی درون بسترم من سخت می گریم و اکنون در فضای خاطرم می پیچد که <<بی تو می میرم >> دوستت دارم پس
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست 
 
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم آری دوستت دارم از حالا تا فردای قیامت
 
+ نوشته شده در  Tue 28 Aug 2007ساعت 12:9 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  | 

Love Is ...Love Is ...

 
 آشناترین آشنای دل
 لحظه های دلتنگیم را می سرایم لحظه های با تو بودن در عین بی تو بودن لحظه های جاوید ذهنم را می گویم لحظه ها یی که یاد تو میهمان دل شکسته ام است دلی که روزی هزار بار می شکند از دوری از فراق از انتظار می دانی چه می گویم تنها تو می دانی می دانی دل شکسته را مرهم بودن یعنی چه می دانی تکرار  واژه غریب بی تو بودن یعنی چه می دانی زخم خورده از دنیای ویران بودن یعنی چه می دانی بین آشنا بیگانه بودن یعنی چه تو می دانی و تنها تو        می دانی...................
 
می نويسم آری من می نويسم
از عشق برايت حرف می زنم
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم
نمیدونی که چقدر دلم می خواد بهت بگه که دوستت دارم
 
به که گویم که تو منزلگه چشمان منی به که گویم تو نوازشگر دستان منی به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی گر چه پاییز نشد همدمو همسایه ی من به که گویم که تو باران زمستان منی همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند به که گویم که تو عمریست که مهمان منی گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما به که گویم که تو عمری مه تابان منی
 
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
 
 
 
تقدیم  به  فرشته  نجاتم  تنها بهانه زیستنم .... گل زندگیم 
همان فرشته ای که آمد و منی  که سرنوشت جسمم رو زیر ۱۰۰۰خروار خاکه تنهای و بی کسی به دست تباهی سپرده و روحم رو در دهکده عشق زیر همان تک درخت کهنه انتظار به اسارت گرفته بود و باغ آرزوهایم رو به گورستانی متروک تبدیل کرده بود آری ... رسیده بودم به پایانم امااااااااااااااااا............. توی ای فرشته نجاتم .تو ای مظهره خوبی تو ای طوفان شادی که آمدی و درخته کهنه انتظار رو از ریشه کندی و روحم رو تا اوج رهای بردی و به جسم مرده ام امید زیستن بخشیدی و گورستان متروک قلبم رو به باغی پراز غنچه های زیستن برای رسیدن به تو بخشیدی راستش نمی دونم باید تورو چی بنامم می گن فقط خداونده که به دیگران جان می بخشه نکنه تو خدای منی

می دانم از تو نوشتن امکان ناپذیره اما نمی دانم این زبان قاصره منه که نمی تونه کلماتی که لایق توصیف عزمت و شکوه مهربانیت باشه رو بگه یا اصلا نمی شه از یک فرشته نوشت ولی اینو بدون که در حجم مهربانیت جوانه زدم و با نسیم صدایت به بار نشستم و دستانت مرا تا بینهایت کشاند هر قطره اشک شادی با قطره دیگر آمیخته تا غزل آشنای من و تو را بسراید تورو بیش از قطر شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست دارم حتی قطره اشکی که بر روی گونه هایم می غلتدو فریاد زنان میگوید دوستت دارم..... جونم از حالا تا فردای قیامت اری از همیشه تا هروز

پس مال من باش که دیوانه وار محتاجتم و عاشقانه می پرستمت

 
 
+ نوشته شده در  Tue 28 Aug 2007ساعت 12:5 PM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  |